X
تبلیغات
رایتل
آنچه اصل است، از دیده پنهان است. آنتوان دوسنت اگزوپری

ششم اسفند ماه هشتاد و دومین سالروز تولد امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)

جمعه 7 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 01:52 ب.ظ

با آرزوی  سلامتی و طول عمر برای همه ی اساتید ادبیات و موسیقی کشورمان و همه مردم عدالت خواه ایران عزیز

***

امیر هوشنگ ابتهاج متولد رشت و زاده ی سال 1306 شمسی است. بر این اساس او اکنون 82 سال سن دارد.

ابتهاج موسیقی را به خوبی می شناسد . او مدتی سرپرست برنامه ی گلها بود، برنامه ای که به راستی تا کنون نیز کامل ترین مرجع موسیقی سنتی ایران محسوب می شود. دوستی وی با استاد محمد رضا لطفی و  استاد محمد رضا شجریان یادگار فعالیت همان سالها است.

اما بشنوید از عشق آتشین ابتهاج:

سایه در سالهای نخست جوانی دلباخته ی دختری ارمنی شد. آن دختر گالیا نام داشت و ساکن شهر رشت بود. عشق ابتهاج به این دختر درون مایه ی اشعار عاشقانه او در سالهای جوانی شد چنان که اکنون پس از گذشت چندین دهه از آن روزگار هنوز حرارت آن عشق در کلام و بیان سایه جاری است. اما عشق وی دیر نپایید و به علت جنگ و خونریزی در ایران رابطه ی عاشقانه میان این دو به تیرگی گرایید و ابتهاج خود دست از این عشق کشید، چنانچه  شعر معروف وی «کاروان» به نوعی، گواهی بر این ادعا است. هر چند که  شعر «کاروان» یا در اصطلاح عامیانه همان «گالیا» بیشتر درون مایه ی سیاسی دارد تا عاشقانه اما می توان با کند و کاو در این شعر به لایه های پنهان عشق این دو پی برد.

«کاروان»

دیریست گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیریست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه ی رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی است

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،

در دخمه های تیره و غمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه

زودست گالیا!

در من فسانه ی دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

زودست گالیا! نرسیدست کاروان ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من ....

استاد هوشنگ ابتهاج سالهای مدیدی است که ساکن کلن آلمان است اما گاه و بیگاه به مناسبتهای مختلف از جمله برگزاری کنسرتهای موسیقی از سوی اساتید خصوصاً شجریان و لطفی به ایران سفر می کند.

به عقیده‌ای بسیاری هوشنگ ابتهاج قدرتمندترین غزل سرای معاصر است. تشبیهات نغز و دلنشین او که قبل از او هرگز در ادبیات فارسی دیده نشده گواهی بر این مدعا است.


باقی در ادامه مطلب


 

پرداختن به موضوعات ناب و آنچه تا کنون شخص دیگری به سراغ آن نرفته از ویژگی های اشعار نویی است که ابتهاج سروده است.


شعر مرجان نمونه فوق العاده‌ای از این اشعار است:


سنگی است زیر آب

در گود شب گرفته دریای نیلگون

تنها نشسته در تک آن گور سهمناک

خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

او با سکوت خویش

از یاد رفته‌ای ست در آن دخمه سیاه

هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز

هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

در گود آن کبود

سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

دل بود اگر به سینه دلدار می نشست

گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت...


*ارغوان! شاخهٔ همخونِ جدا مانده ی من

آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا؟

یا گرفته است هنوز؟

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوارست

آه، این سختِ سیاه

آن‌چنان نزدیک است

که چو برمی‌کشم از سینه نَفس

نَفسم را برمی‌گرداند

ره چنان بسته که پروازِ نگه

در همین یک قدمی می‌مانَد.

 

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه‌پردازِ شبِ ظلمانی‌ست

نَفسم می‌گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است.

هرچه با من اینجاست

رنگِ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشیِ این دخمه نیانداخته است.

 

اندرین گوشه ی خاموشِ فراموش شده

کز دَمِ سردش هر شمعی خاموش شده

یادِ رنگینی در خاطرِ من

گریه می‌انگیزد:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید

چون دلِ من که چنین خون‌آلود

هر دم از دیده فرومی‌ریزد.

 

ارغوان!

این چه رازی‌ست که هربار بهار

با عزای دلِ ما می‌آید

که زمین هرسال از خونِ پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگرِ سوختگان

داغ بر داغ می‌افزاید.

 

ارغوان، پنجه ی خونینِ زمین!

دامنِ صبح بگیر

وز سوارانِ خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره ی غم می‌گذرند.

 

ارغوان، خوشه ی خون!

بامدادان که کبوترها

بر لبِ پنجره ی بازِ سَحر غلغله می‌آغازند

جانِ گل‌رنگِ مرا

بر سرِ دست بگیر

به تماشاگهِ پرواز ببر

آه، بشتاب که همپروازان

نگرانِ غمِ همپروازند.

 

ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار!

تو برافراشته باش

شعرِ خونبارِ منی

یادِ رنگینِ رفیقانم را

بر زبان داشته باش.

 

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان، شاخه ی همخونِ جدامانده ی من!

iqp6mx3prc3j4d4zwuq.mp3" loop="-1">